شعر و قصه کودکانه

شعر و قصه کودکانه داستان آموزنده سنجاب کوچولو
شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۳ ۱۶:۲۳

داستان آموزنده سنجاب کوچولو

فصل زمستان با برف و سرما تمام شده بود و بهار با شکوفه های قشنگ از راه رسیده بود.حیوانات«جنگل دور»در یک روز بهاری دور هم جمع شده بودند و برای هم قصه می گفتند.
شعر و قصه کودکانه شعر زیبای سیب
پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳ ۰۹:۴۵

شعر زیبای سیب

سیب سیب سیب، چه رنگی چه میوه ی قشنگ
شعر و قصه کودکانه شعر زیبای نذری
سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۳ ۱۳:۳۸

شعر زیبای نذری

با یک غذای نذری در کوچه می دویدم خوردم به مرد چاقی
شعر و قصه کودکانه شعر پیراهن مشکی
یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳ ۲۱:۲۵

شعر پیراهن مشکی

پیراهن مشکی ندارم باید بمانم توی خانه کی رفته تا حالا به هیئت
شعر و قصه کودکانه شعر زیبای برف
یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۳ ۲۰:۳۴

شعر زیبای برف

یک ذره ی برف با ذره بینم آمد جلو تا او را ببینم
شعر و قصه کودکانه داستان معلم بی‌سواد و مداد جادویی
پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ ۲۰:۳۰

داستان معلم بی‌سواد و مداد جادویی

جینو حوصله نوشتن نداشت. با اینکه عاشق مدرسه بود به خاطر مشق نوشتن از درس و مدرسه خسته می شد. او با خودش فکر می کرد کاش یک مداد جادویی داشتم و می توانستم با آن مشقهایم را بنویسم.
شعر و قصه کودکانه داستان یولک طلا و نفس کشیدن قورقوری
پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ ۱۹:۰۱

داستان یولک طلا و نفس کشیدن قورقوری

یکی بود یکی نبود. در یک برکه پر از آب، یه ماهی کوچولو بود به اسم پولک طلا که همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. او، دوستان زیادی داشت و هر روز در برکه، با آن‌ها بازی می‌کرد.
شعر و قصه کودکانه داستان آموزنده کوشا و بهترین هدیه تولّد
پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ ۱۷:۵۸

داستان آموزنده کوشا و بهترین هدیه تولّد

یکی بود یکی نبود … کوشا کوچولو جشن تولد را خیلی دوست داشت. کوشا می‌دانست چند روز دیگر تولد او است برای همین تصمیم گرفت که به پدر و مادرش کمک کند.
شعر و قصه کودکانه داستان خاطرات یک ماهی
شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳ ۱۴:۳۰

داستان خاطرات یک ماهی

شنبه من و یک عالمه ماهی دیگر، توی یک ظرف بزرگ ، کنار خیابان بودیم. دختر کوچولویی جلو آمد. او یک ماهی می خواست. فروشنده ، تور کوچکی را توی آب انداخت. فوری شنا کردم و رفتم توی تور. فروشنده مرا توی یک تنگ پر از آب انداخت. آن را به دختر کوچولو داد. حالا من یک خانه ی شیشه ای داشتم.
شعر و قصه کودکانه داستان خاطرات یک کتاب
سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳ ۲۳:۳۹

داستان خاطرات یک کتاب

شنبه برای اولین بار رفتم توی کیف پسر کوچولو. اول ترسیدم. ولی بعد،یک عالمه دوست پیدا کردم. مداد، دفتر، تراش و پاک کن دوستانم شدند. همه خوش حال بودیم. چون می خواستیم به مدرسه برویم.
شعر و قصه کودکانه داستان زیبای کاه و زغال و لوبیا
سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳ ۲۳:۰۲

داستان زیبای کاه و زغال و لوبیا

پیرزنه داشت لوبیا می پخت. یکی از لوبیا ها یواشکی ازتوی قابلمه پرید بیرون. افتاد کنار یه ساقه کاه. یک زغال هم از زیر اجاق بیرون پرید. سه تایی راه افتادند که بروند به سفر. رفتند و رفتند تا به یک نهر آب رسیدند.
شعر و قصه کودکانه داستان ماری مامان می شود
جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳ ۱۴:۰۹

داستان ماری مامان می شود

ماری کوچولو هرروز خاله بازی می کند. امروز دوست دارد، مامان بازی کند. او عروسک کوچولویش را در کالسکه ی اسباب بازی می گذارد و به طرف پارک راه می افتد.
شعر و قصه کودکانه داستان خاطرات یک میخ
چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳ ۱۴:۰۴

داستان خاطرات یک میخ

امروز توی یک کفاشی کنارخیابان بودم. کفاش مرا برداشت، تا به پاشنه ی یک کفش بکوبد:تق تق... یک دفعه من در رفتم. چکش روی دست کفاش خورد. او عصبانی شد و مرا پرت کرد.
شعر و قصه کودکانه شعرانگور
چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳ ۱۳:۳۷

شعرانگور

شعر انگور
شعر و قصه کودکانه شعرهندوانه
سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ ۲۳:۴۹

شعرهندوانه

شعر هندوانه مصطفی رحماندوست
شعر و قصه کودکانه داستان آدم و حوا
سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳ ۲۳:۱۲

داستان آدم و حوا

هنگامیکه خداوند فرشتگان الهی را آفرید، آسمانها را محل زندگی آنان قرار داد.آنها در آسمانها به عبادت و پرستش خداوند بزرگ مشغول بودند. فرشتگان گاهگاهی به زمین می آمدند و چند روزی بر روی آن زندگی می کردند.
شعر و قصه کودکانه داستان چاه پر خطر
یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ۰۱:۰۵

داستان چاه پر خطر

مرد مسافری از بیابانی می گذشت که ناگهان شتری خشمگین به او حمله ور شد. مرد پا به فرار گذاشت. چشمش به چاهی افتاد.
شعر و قصه کودکانه خرگوش دانا و گرگ نادان
جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ ۱۵:۲۹

خرگوش دانا و گرگ نادان

سالها پیش، خرگوش دانایی در جنگل زندگی می کرد. او در کنار خانه خود چاه آبی داشت و از میوه ها و برگهای درختان شکم خود را سیر می کرد. چاه آب کنار خانه خرگوش ، دو سطل داشت و خرگوش به وسیله آنها از چاه آب برمی داشت.