مولانا جلال الدین محمد بلخی مولانا جلال الدین محمد بلخی

غزلی از دیوان شمس(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست


بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر


کان چهره مشعشع تابانم آرزوست


بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز


باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست


گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو


آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست


وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست


وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست


آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا


من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم


دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود


آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت


شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او


آن نور روی موسی عمرانم آرزوست


زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول


آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام


مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر


کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما


گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست


هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد


کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست


آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست


خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز


از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصه ایمان و مست شد


کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست جعد یار


رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار


دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست


من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست


وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف


زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست


بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق


من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

منبع : نون و آب