آخرین سخنان بابک خرمدین

بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی

بابک خرمدین در تاریخ دوم صفر سال دویست و بیست و سه هجری قمری به دستور خلیفه عباسی اعدام شد. اعدام بابك چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبه‌ی بابك  یعنی چوبه‌ی دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و يكی از نقاط مهم و ديدنی شهر تلقی می شد. بابک خرمدین از میان مردم ساده و زحمتکش کشورش برخاسته بود.او روحی سرشار از عشق به میهن داشت و از جور و ستم بیگانگان به تنگ آمده بود. او اگر به پا خاسته بود تنها به خاطر آزادی ایران بود و می جنگید تا میهنش رااز وجود بیگانه بپالاید. مبارزه او از هر گونه جاه طلبی، مقام پرستی و اشرافیت به دور بود و بابک جز استقلال و آزادی ایران آرزویی در دل نداشت.
و آخرین گفتار بابک خرمدین:

تو ای معتصم خیال مكن كه با كشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی كرد.

 نه!

 این حماقت است اگر فكر كنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر كنی. من مبارزه ای را آغاز كرده ام كه ادامه خواهد داشت.من لرزه ای بر اركان حكومت عرب انداخته ام كه دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود. تو اكنون كه مرا تكه تكه میكنی هزاران بابك در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد كرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت! این را بدان كه ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد كرد.من درسی به جوانان ایران داده ام كه هرگز آنرا فراموش نخواهند كرد. من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اكنون كه جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میكند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند. مازیار هنوز مبارزه میكند و صدها بابك و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند.

 اما تو ای افشین . . .

 در انتظار روزی باش كه همین معتصمی را كه امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا كند . مردی كه به مادر خود ( میهن ) خیانت كند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت وهیچكس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد كرد. و بدینسان نخست دست چپ بابك بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش ودر نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت وآخرین سخنی كه بابك با فریادی بلند بر زبان آورد این بود:

 

" پاینده ایران"

 

منبع : نون و آب