فروغی بسطامی غزل سرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری چشم  بر جهان گشود.

 

غزل یک


فروغی بسطامی و دو غزل زیباهمان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داد


دل مرا به نگاه تو آشنایی داد


پس از شکستن دل کام دادی‌ام آری


به تن درست نباید که مومیایی داد


به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زد


که در دل شب تاریک روشنایی داد


نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهی


که کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد


چه شاهدی تو که زاهد به یک کرشمهٔ تو


متاع تقوی و کالای پارسایی داد


کجا به شاهی کونین سر فرود آرد


کسی که عشق تواش منصب گدایی داد


اگر نه با تو یک پرده‌اش فلک پرورد


پس از برای چه گل بوی بی وفایی داد


چنان ز زلف تو مرغ دلم به دام افتاد


که گر بمیرد نتوانمش رهایی داد


سزای من که دمی خرم از وصال شدم


هزار مرتبه عشق از غم جدایی داد


به صیدگاه محبت دل فروغی را


غزال چشم تو ذوق غزل سرایی داد

 

غزل دو


دوش به خواب دیده‌ام روی ندیدهٔ تو را


وز مژه آب داده‌ام باغ نچیدهٔ تو را


قطره خون تازه‌ای از تو رسیده بر دلم


به که به دیده جا دهم تازه رسیدهٔ تو را


با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو


رام به خود نموده‌ام باز رمیدهٔ تو را


من که به گوش خویشتن از تو شنیده‌ام سخن


چون شنوم ز دیگران حرف شنیدهٔ تو را


تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین


پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را


قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی


چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیدهٔ تو را


شام نمی‌شود دگر صبح کسی که هر سحر


زان خم طره بنگرد صبح دمیدهٔ تو را


خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تو


مهره نداد خاصیت، مار گزیدهٔ تو را


ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینه‌ام


شکر خدا که دوختم جیب دریدهٔ تو را


دست مکش به موی او مات مشو به روی او


تا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را


باز فروغی از درت روی طلب کجا برد


زان که کسی نمی‌خرد هیچ خریدهٔ تو را

منبع : نون و آب