تو را من چشم در راهمتو را من چشم در راهم (نیما یوشیج)

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم....

 شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند

 در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاَهم

 تو را من چشم در راهم ....


زمستان 1336

 

 آی آدمها

آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

يک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند

روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که می‌دانيد

آن زمان که مست هستيد

از خيال ِ دست يابيدن به دشمن

آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد

که گرفتستيد دست ِ ناتوان را

تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد

آن زمان که تنگ می‌بنديد

بر کمرهاتان کمربند ...

در چه هنگامی بگويم ؟

يک نفر در آب دارد می‌کند بيهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد

نان به سفره جامه تان بر تن

يک نفر در آب می‌خواند شما را

موج ِ سنگين را به دست ِ خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده

سايه‌هاتان را ز راه ِ دور ديده

آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابی‌اش افزون

می‌کند زين آبها بيرون

گاه سر ، گه پا

آی آدمها !

او ز راه ِ مرگ اين کهنه جهان را بازمی‌پايد

می‌زند فرياد و امّيد ِ کمک دارد

آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائيد !

موج می‌کوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می‌رود ، نعره‌زنان اين بانگ باز از دور می‌آيد

آی آدمها !

و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر

در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر

از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک

باز در گوش اين نداها

آی آدمها !

27آذر1320

منبع : نون و آب