مولانا و دو غزل زیبا

شهر عشق


چو شهر عشق من شهری ندیدمسفر کردم به هر شهری دویدم


چو شهر عشق من شهری ندیدم


ندانستم ز اول قدر آن شهر


ز نادانی بسی غربت کشیدم


رها کردم چنان شکرستانی


چو حیوان هر گیاهی می چریدم


پیاز و گندنا چون قوم موسی


چرا بر من و سلوی برگزیدم


به غیر عشق آواز دهل بود


هر آوازی که در عالم شنیدم


از آن بانگ دهل از عالم کل


بدین دنیای فانی اوفتیدم


میان جان‌ها جان مجرد


چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم


از آن باده که لطف و خنده بخشد


چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم


ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن


که من محنت سرایی آفریدم


بسی گفتم که من آن جا نخواهم


بسی نالیدم و جامه دریدم


چنانک اکنون ز رفتن می گریزم


از آن جا آمدن هم می رمیدم


بگفت ای جان برو هر جا که باشی


که من نزدیک چون حبل الوریدم


فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد


فسون و عشوه او را خریدم


فسون او جهان را برجهاند


کی باشم من که من خود ناپدیدم


ز راهم برد وان گاهم به ره کرد


گر از ره می نرفتم می رهیدم


بگویم چون رسی آن جا ولیکن


قلم بشکست چون این جا رسیدم

 

حسن تو


سفر کردم به هر شهری دویدم


به لطف و حسن تو کس را ندیدم


ز هجران و غریبی بازگشتم


دگرباره بدین دولت رسیدم


از باغ روی تو تا دور گشتم


نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم


به بدبختی چو دور افتادم از تو


ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم


چه گویم مرده بودم بی‌تو مطلق


خدا از نو دگربار آفریدم


عجب گویی منم روی تو دیده


منم گویی که آوازت شنیدم


بهل تا دست و پایت را ببوسم


بده عیدانه کامروز است عیدم


تو را ای یوسف مصر ارمغانی


چنین آیینه روشن خریدم

 

منبع : نون و آب