اوحدی و سه غزل زیبا

 

شب و روز

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا شب و روز مونس من غم آن نگار بادا

سر من بر آستان سر کوی یار بادا

دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد

به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا

چو رضای او در آنست که دردمند باشم

غم و درد او نصیب من دردخوار بادا

ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من

که بت من از رقیبان به منش گذار بادا

سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم

به میان لاغر او، که درین کنار بادا

چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ

گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا

به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او

برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا

چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟

که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا

لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را

دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا

 

باد صبا


درد سری می‌دهیم باد صبا را


تا برساند به دوست قصهٔ ما را


برسر کویش گذر کند به تانی


با لب لعلش سخن کند به مدارا


پیرهن ما قبا کند به نسیمش


برکند از ما دگر به مژده قبا را


مرهم این ریش کرد نیست، که عمری


سینه سپر بوده‌ایم زخم بلا را


دنیی و دین کرده‌ایم در سر کارش


گردن و سر می‌نهیم تیغ و قفا را


ای بت نامهربان، بیا و بیاموز


از سخن من حدیث مهر و وفا را


پای چنین سرزنشت‌ها چو نداری


دست مزن عاشقان بی سرو پارا


عیب زبونی نه لایقست،گر از خود


دفع ندانست کرد تیغ قضا را


اوحدی، از من بدار دست ملامت


من چه کنم؟ کین ارادتست خدا را

 

دیدار یار


مبارک روز بود امروز، یارا


که دیدار تو روزی گشت ما را


من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدم


به چشم خود بهشت آشکارا


نه مهرست این، که داغ دولتست این


که بر دل بر ز دست این بی‌نوا را


ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟


که در دست اوفتاد این بی‌نوا را


درین حالت که من روی تو دیدم


عنایت‌هاست با حالم خدا را


هم آه آتشینم کارگر بود


که شد نرم آن دل چون سنگ خارا


مرا تشریف یک پرسیدنت به


ز تخت کیقباد و تاج دارا


بکش زود اوحدی را، پس جدا شو


که بی‌رویت نمی‌خواهد بقا را

 

منبع : نون و آب