امیرخسرو دهلوی

 

دلم در عاشقی آواره شد


دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادادلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا


تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا


به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد


به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا


رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم


دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا


گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو


که آن آوارهٔ از کوی بتان آواره تر بادا


همه گویند کز خون‌خواریش خلقی بجان آمد


من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا


دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد


و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا


چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر


به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

 

گذشت آرزو از حد


گذشت آرزو از حد بپای بوس تو ما را


سلام مردم چشم که گوید آن کف پا را


تو می‌روی و زهر سو کرشمه می‌چکد از تو


که داد این روش و شکل سر و سبز قبا را


برون خبر لم دمی تا برآورند شهادت


چو بنگرند خلایق کمال صنع خدا را


چو در جفات بمیرم بخوانی آنچه نوشتم


بر آستان تو از خون دیده حرف وفا را


فلک که می‌برد از تیغ بند بند عزیزان


گمان مبر که رساند بهم دویار جدا را


در آن مبین تو که شور است آب دیده عاشق


که پرورش جز از ین آب نیست مهر گیا را


صبا نسیم تو آورده و تازه شد دل خسرو


چنین گلی نشگفتست هیچ‌گاه صبا را

 

برقع برافگن


برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را


تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را


شب خوش نخفتم هیچ‌گه زاندم که بهر خون من


شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را


دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلفت سخن


لیکن تمنا می‌کنم فتراک صید آویز را


بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش


بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را


پر ملایک هیزم است آنجا که عشقت شعله زد


شرمت نیاید سوختن خاشاک دود انگیز را؟


چون خاک گشتم در رهت چون ایستادی نیستت


باری چو بر ما بگذری آهسته ران شبدیز را


بوکز زکوه حسن خود بینی به خسرو یک نظر


اینک شفیع آورده‌ام این دیده خون ریز را

 

منبع : نون و آب