رضی‌الدین آرتیمانی

 

خون شد دل پاره پارهٔ ما


خون شد دل پاره پارهٔ ماخون شد دل پاره پارهٔ ما


مردیم و نکرد چٰارهٔ ما


دادیم به کفر زلفش ایمان


شاید که شود کفارهٔ ما


بندیم ز شکوه لب و لیکن


خون میچکد از نظارهٔ ما


بااینهمه غم، نمیشود آب


آه از دل سنگ خارهٔ ما


بستیم رضی لب و توان یافت


پیغام دل از نظارهٔ ما

 

چون مهر بر آی بام و ایوان را

 چون مهر بر آی بام و ایوان را

بگداز چو موم سنگ و سندان را


امشب مه چارده ز خورشیدم


شرمنده نشد ببین تو عرفان را


در سینه هزار چاکم افزون شد


تا دیده‌ام آن چاک گریبان را


بنگر که بهم چگونه میجوشند


آن آتش لعل و آب حیوان را


بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده


سودای تو کافر و مسلمان را


الماس بریز بر سر زخمم


خالی مکن از نمک نمکدان را


آن به که ز شکوه لب فرو بندیم


بر هم بزنیم زور دیوان را


ای آنکه به سر هوای او داری


آغشته بخون ببین شهیدان را


چون نسبت او بجان توانم کرد


چون نیست به جان نسبتی جان را


از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند


کردیم چو امتحان حریفان را


عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی


ریزم به خاک خون خاقان را


کم فرصتی ار نباشد از آهی


بر باد دهیم خاک کیوان را


از ما بطلب هر آنچه میخواهی


در فقر کن امتحان فقیران را


دیگر بخدای بر نداری دست


بشناسی اگر علی عمران را


برخیز رضی ازین میان برخیز


با هم بگذار جان و جانان را

 

نقابی بر افکن


نقابی بر افکن ز پی امتحان را


که تا بینی از جان لبالب جهان را


چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی


برقص اندر آری زمین و زمان را


بروی زمین مهروار ار بخندی


بزیر زمین درکشی آسمان را


من از حسرت رویش از هوش رفتم


خدایا شکیبی تماشاکنان را


به دل زان نداریم یک مو گرانی


که بر سر کشیدیم رطل گران را


بهارت دلا کس ندانست چون شد


بهر حال دریاب فصل خزان را


فراموش کردند از مهربانی


چه افتاد یاران نامهربان را


از آن نام تو بر زبان می نراندم


که میسوخت نام تو کلام و زبان را


رضی این چه شور است در نالهٔ تو


که از هوش بردست پیر و جوان را

 

منبع : نون و آب