خاقانی

 

دل چه شناسد


دل چه شناسد که چیست قیمت سودای توطبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را


خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را


دستخوش تو منم دست جفا برگشای


بر دل من برگمار تیر جگردوز را


از پی آن را که شب پردهٔ راز من است


خواهم کز دود دل پرده کنم روز را


لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان


راه برون بسته‌ام آه درون سوز را


دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو


قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را


گر اثر روی تو سوی گلستان رسد


باد صبا رد کند تحفهٔ نوروز را


تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد


بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را

 

سودای تو


ای آتش سودای تو خون کرده جگرها


بر باد شده در سر سودای تو سرها


در گلشن امید به شاخ شجر من


گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها


ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها


وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها


آلوده به خونابهٔ هجر تو روان‌ها


پالوده ز اندیشهٔ وصل تو جگرها


وی مهرهٔ امید مرا زخم زمانه


در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها


کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم


بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها


خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت


از بیخبری او به جهان رفت خبرها

 

ای شاه خوبان


خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا


شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟


ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای


خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟


غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته


صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟


بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی


درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟


طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده


بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟


دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب


تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟


هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مردافکنی


نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟


گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را


حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟


خاقانی اینک مرد تو مرغ بلاپرورد تو


ای گوشهٔ دل خورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

 

منبع: نون و آب