مولانا

 

خوی بد


خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دارخوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار


خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار


بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب


با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار


بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود


من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار


آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن


خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار


آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن


خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار


شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی


تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار


چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر


گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

 

ناله سرنا

 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار

کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار


هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا


طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار


دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند


مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار


بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد


مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار


قوم رندانیم در کنج خرابات فنا


خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار


صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم


چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار


با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه


تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار


زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف


جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار


رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند


زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار


عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست


عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار


عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده تر


در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار


وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین


رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار


از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را


پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار

 

منبع : نون و آب