ملک‌الشعرای بهار

 

اشک سرخ


اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوابر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا


اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا


نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان


گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا


تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین


تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا


مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان


پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا


شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم


شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا


از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد


کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا


تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی


دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا


چاره ی خود را ندانم من به‌عشق اندرکنون


بنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا


در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همی


کافرین شهریار از من بگرداند بلا

 

جفای ناکسان


گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را


نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را


عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه


به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را


گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم


دربغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را


ز بس ماندیم درگنج قفس‌، گر باغبان روزی


کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را


نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن


به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را


ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید


سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را


درین تاریکی حیرت‌، به دل از عشق برقی زد


مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را


بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی


که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را


اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی


کنون درنه قدم‌، زبرا نبینی زین سپس ما را


خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی


درین بیدای ظلمانی فروغ عشق بس ما را


هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم


بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را

 

منبع : نون و آب