خواجوی کرمانی

 

بگذر ای خواجه


بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجابگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا


که برون شد دل سرمست من از دست اینجا


چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان


دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا


تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم


هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا


کیست این فتنهٔ نوخاسته کز مهر رخش


این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا


دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری


زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا


دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم


شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا


نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست


صد چو آن خستهٔ دلسوخته در شست اینجا

 

سر کوی تو


گر راه بود بر سر کوی تو صبا را


در بندگیت عرضه کند قصه ما را


ما را به سرا پردهٔ قربت که دهد راه


برصدر سلاطین نتوان یافت گدا را


چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند


سر کوفته باید که بدارند گیا را


گر ره بدواخانهٔ مقصود نیابیم


در رنج بمیریم و نخواهیم دوا را


مرهم ز چه سازیم که این درد که ما راست


دانیم که از درد توان جست دوا را


فریاد که دستم نگرفتند و به یکبار


از پای فکندند من بی سر و پا را


از تیغ بلا هر که بود روی بتابد


جز من که به جان میطلبم تیغ بلا را


هنگام صبوحی نکشد بی گل و بلبل


خاطر بگلستان من بی برگ و نوا را


روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید


همچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را


بیرون نرود یک سر مو از دل خواجو


نقش خط و رخسار تو لیلا و نهارا

 

یار

 این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا

چه غم از نار که در دل همه نورست اینجا


گل سوری که عروس چمنش می‌خوانند


گو بده باده درین حجله که سورست اینجا


موسم عشرت و شادی و نشاطست امروز


منزل راحت و ریحان و سرورست اینجا


اگر آن نور تجلیست که من می‌بینم


روشنم گشت چو خورشید که طورست اینجا


آنکه در باطن ما کرد دو عالم ظاهر


ظاهر آنست که در عین ظهورست اینجا


یار هم غایب و هم حاضر و چون درنگری


خالی از غیبت و عاری ز حضورست اینجا


سخن از خرقه و سجاده چه گوئی خواجو


جام می نوش که از صومعه دورست اینجا

 

منبع : نون و آب