عرفی شیرازی

 

کوی عشق


کوی عشق است و همه دانه و دام است این جاکوی عشق است و همه دانه و دام است این جا


جلوه ی مردم آزاده حرام است این جا


هر که بگذشت در این کوی به بند افتادست


طایر بی قفس و دام کدام است این جا


آن که هر گام بلغزید در این کوی برفت


صنعت راه روان لغزش گام است این جا


عشرت بزم تو زآن ست که محنت بر ماست


صبح آن ناحیه وقتی است که شام است این جا


برو از عشق مچین معرکه ای شیخ حرم


طفل را شیوه ی بازیچه حرام است این جا


شوق موسی چه که آن مه چو بر آید بر بام


مشعل طور کمندافکن بام است این جا


در حرم ذکر بتی دیر نشین خاص من است


لله الحمد که این زمزمه عام است این جا


عشق بنشست ز پا در ره ی جویایی قرب


زاغ اندیشه همان کبک خرام است این جا


سر تقدیر در آن نشأ رسد شحنه به گوش


سر این مسأله نگشای که خام است این جا


عرفی از هر دو جهان می رمد الا در دوست


همه جا وحشی از آن است که رام است این جا

 

باغ طبیعت


در باغ طبیعت بفشردیم قدم را


چیدیم و گذشتیم،گل شادی و غم را


نوبت به من افتاد، بگویید که دوران


آرایشی از نو بکند مسند جم را


در بحث دل و عشق تصرف نتوان کرد


در خون کشد این مساله برهان حکم را


الماس بود طعنه شنو از جگر ما


بیهوده به زهرآب مده تیغ ستم را


در روضه چو با این دهن تلخ بخندم


بس غوطه که در زهر دهم باغ ارم را


ما سجده بر سایه ی دیوار کنشتیم


از بی ادبان پرس حرم گاه صنم را


عرفی غم دل گر طلب جان کند از تو


زنهار بر افشان و مرنجان دل غم را

 

باغ محبت


منم که یافته ام ذوق صحبت غم را


به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را


ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن


مروت که ملامت بلاست ملزم را


به لذت ابد ار زنم او دلا مژده


که داد بی اثری انفعال مرهم را


هوای باغ محبت به غایتی گرم است


که هیچ سبزه ندیده است روی شبنم را


قبول عشق عنانم گرفت عرفی برد


به خلوتی که تصور نبود محرم را

 

منبع : نون و آب