مولانا شاعر بزرگ پارسی گوی

 

در دل و جان


در دل و جان خانه کردی عاقبتدر دل و جان خانه کردی عاقبت


هر دو را دیوانه کردی عاقبت


آمدی کاتش در این عالم زنی


وانگشتی تا نکردی عاقبت


ای ز عشقت عالمی ویران شده


قصد این ویرانه کردی عاقبت


من تو را مشغول می‌کردم دلا


یاد آن افسانه کردی عاقبت


عشق را بی‌خویش بردی در حرم


عقل را بیگانه کردی عاقبت


یا رسول الله ستون صبر را


استن حنانه کردی عاقبت


شمع عالم بود لطف چاره گر


شمع را پروانه کردی عاقبت


یک سرم این سوست یک سر سوی تو


دوسرم چون شانه کردی عاقبت


دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک


دانه را دردانه کردی عاقبت


دانه‌ای را باغ و بستان ساختی


خاک را کاشانه کردی عاقبت


ای دل مجنون و از مجنون بتر


مردی و مردانه کردی عاقبت


کاسه سر از تو پر از تو تهی


کاسه را پیمانه کردی عاقبت


جان جانداران سرکش را به علم


عاشق جانانه کردی عاقبت


شمس تبریزی که مر هر ذره را


روشن و فرزانه کردی عاقبت

 

گوهر عشق


گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر


آه ندارم گهر گفت نداری بخر


از گهرم دام کن ور نبود وام کن


خانه غلط کرده‌ای عاشق بی‌سیم و زر


آمده‌ای در قمار کیسه پرزر بیار


ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر


راه زنانیم ما جامه کنانیم ما


گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور


دام همه ما دریم مال همه ما خوریم


از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر


جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند


جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر


سبلت فرعون تن موسی جان برکند


تا همه تن جان شود هر سر مو جانور


در ره عشاق او روی معصفر شناس


گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر


قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار


قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر


بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم


عالم ما برقرار عالمیان برگذر


هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد


عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر


گر تو از این رو نه‌ای همچو قفا پس نشین


ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر


چون سپر بی‌خبر پیش درآ و ببین


از نظر زخم دوست باخبران بی‌خبر

 

منبع : نون و آب