حسنی نخور دو لپی حسنی نخور دو لپی

حسنی نخور دو لپی

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
توی یک شهر قشنگ
آدماش از همه رنگ
پسری بود تپلی
هردو تا لپاش گلی
حسنی بود اسم اون
خیلی ناز و مهربون
هیشه مامان بابا
همه ی همسایه ها
دوست داشتن این پسرو
پسر گل به سرو
اما این گل پسرک
کوچولوی با نمک
بد عادت بود یه کمی
داشت یه گنده شکمی
صبح که پا می شد ز خواب
خیلی تند و با شتاب
می رفت تو آشپز خونه
واسه صرف صبحونه
هرچی روی میز بود
حسنی می خورد زود
عسل و چای و پنیر
تخم مرغ و سر شیر
مامانی می گفت:حسن
ای عزیز جون من
نخور این قدر پسرم
عزیز گل به سرم
حسنی می گفت مامان
یار خوب و مهربان
می خورم تا قوی شم
خوب و پر انرژی شم
بازو هام باد بکنه
دلمو شاد بکنه
می خورم برای این
که قوی شم این چنین
سر شام سر ناهار
تو زمستون تو بهار
هی می خورد این حسنی
غذاهای خواستنی
بابا می گفت حسنی
پسر ناز منی
این قدر نخور غذا
عاقبت چاق می شیا
اما این حسنی ما
گوش نداد به این چیزا
گفت که چاق نمی مونم
این چیزا رو می دونم
یه روز از همین روزا
حسن قصه ی ما
با باش و مامانی
رفته بودن مهمونی
هی می خورد غذا،غذا
همیشه در همه جا
سفره ای بود تمیز
با غذاهای لذیذ
چه کباب بریانی
گوجه و بادمجانی
وقتی اون سفره رو دید
همه را یک لقمه دید
خورد و خورد و خورد و خورد
شکمشو از رو برد
آخر غذا که شد
وقت میوه ها که شد
بدون معطلی
جستی زد رو صندلی
چه انار دون دونی
نخوری پشیمونی
مامانی می گقت:
حسن ای عزیز جون من
گل نشان گل به سر
دو لپی نخور پسر
وقتی که از مهمونی
پسر دوست داشتنی
باهزار تا بهونه
آهسته اومد خونه
انگاری این حسنی
گل خوب مامانی
آروم و قرار نداشت
هیچ راه فرار نداشت
راه می رفت و داد می زد
یک سره فریاد می زد
نبات و چای و دوا
به حسن دادش بابا
.قتی جا اومد حالش
خوب خوب شد احوالش
توی قلبش بی صدا
گفت که راست می گف بابا
خوردنی حدی داره
تا مریضی نیاره
پر خوری ضرر داره
واسه من خطر داره
فکری کردش حسنی
پسر دوست داشتنی
تصمیم جدی گرفت
با تعجب و شگفت
گفت دیگه آسه آسه
همیشه خوردن بسه
پر خوری خطر داره
واسه من خطر داره
اینو باید بدونم
تا که سالم بمونم

منبع: نون و آب