حسنی رفت به دریا

حسنی رفت به دریا

حسنی یه نقاش باشیه
کارش چیه؟ نقاشیه
مداد داره رنگ و وارنگ ،
کار می کنه  خیلی قشنگ
میخاد بره به هرجا،
سفر کنه به دریا
دریا از این جا دوره،
بره ببینه چه جوره
آب داره اون یه عالمه
هرچی بگم بازم کمه
جانوران جور واجور،
ماهی و کوسه، اسب و غور
حسنی نقاش باشی،
با یه بغل وسایل نقاشی
دوید و دوید، رفت و رسید
اتل و متل گاری بود،
حسنی توی ساری بود
رفت و نشست تو ساحل،
کمر او پر از گل
شن های ریز و سنگ دید،
سنگ های رنگ وارنگ دید
از تو دریا یه ماهی،
پرید و پرید رفت و رسید
دید حسنی تو ساحل
داره می کشه یه قایق
گفت:آقای نقاش باشی زنده باشی
تا حالا تو دریا رو دیدی،
ماهی های مارو دیدی
تو دریا زیر اب دنیا خیلی قشنگه
اگر بیای توی آب می بینی رنگ وارنگه
حسنی بازم راهی شد،
سوار اون ماهی شد
یک دفعه یک هشت پا دید،
اما از اون نترسید
هشت پا اومد، هشت دست وپا
باد کش داره در زیر پا
گفت:آقای نقاش باشی زنده باشی
هشت پای این دریا منم،
با دست های درازم دارم لونه می سازم
با اون دست ناز نازی،مرا بکش نقاشی
حسنی هم قبول کرد،
حرف هشت پا رو گوش کرد
با دست نقاش باشی،
هشت پا شدش نقاشی
اسب آبی،
بی دست و پا،
بی زین و یال بی دم و سم
اومد و اومد پیش حسنی
وقتی که نقاشی رو دید پسندید
گفت:آقای نقاش باشی زنده باشی
به من میگن اسب آبی،
بیدار شو تو اگه خوابی
مرا بکش تو نقاشی
حسنی هم قبول کرد،
حرف اسبه رو گوش کرد
با دست نقاش باشی اسبه شدش نقاشی
یواش یواش از اون پشت،
پیدا شدش یه لاک پشت
وقتی که نقاشی رو دید پسندید
گفت:آقای نقاش باشی زنده باشی
من که لاک سنگی دارم،
خال خالی و رنگی دارم
باله دارم،پا دارم،
عمر درازی دارم
تخم میکنم مثل مرغ،
تو رو دیدم کردم ذوق
منو بکش تو نقاشی
حسنی هم قبول کرد،
حرف لاک پشت رو گوش کرد
با دست نقاش باشی،
لاک پشت شدش نقاشی
اومد جلو یه کوسه،
حسنی ازش می ترسه
کوسه به این سیاهی
دشمن هرچی ماهی
وقتی که نقاشی رو دید پسندید
گفت آقای نقاش باشی،زنده باشی
می کشی منو یا بکشمت،
اگه نکشی زود میخورمت
حسنی هم قبول کرد،
حرف کوسه رو گوش کرد
بادست نقاش باشی،
کوسه شدش نقاشی
نهنگح اومد چه هیکلی،
نیای اینجا منو ببری
وقتی مه نقاشی رو دید پسندید
گفت:آقای نقاش باشی زنده باشی
من که درشت و نازم
خیلی خیلی درازم
مثل گاو ها بچه می زام،
بزرگ ترین خلق خدام
از همه ماهی ها جدام،
مرا بکش تو نقاشی
حسنی هم قبول کرد
حرف نهنگ رو گوش کرد
با دست نقاش باشی
نهنگ شدش نقاشی
یه رنگ دورنگ و هفت رنگ
اومد جلو یه خرچنگ
وقتی که نقاشی رو دید پسندید
گفت:آقای نقاش باشی،زنده باشی
خرچنگ دریاها منم،
توی زمین چاه میکنم
دو تا انبر دارم به دست،
گاز می گیرم هرچی که هست
حسنی هم قبول کرد،
حرف خرچنگ رو گوش کرد
با دست نقاش باشی،
خرچنگ شدش نقاشی
حسنی که خسته بود زیاد،
دیدش که اسب ماهی میاد
سوار اسب ماهی شد،
سوی ساحل راهی شد
تا روی شن بشینه،
دنیا رو خوب ببینه

منبع: نون و آب