بی بی لیلی بیژنفر

 

میکده

میکده شعری بسیار زیبا از بی بی لیلی بیژنفردوش در میکده حرف یار بود

صحبت از جان بود و از جانان بود

پیرما فرزانه ای بردبار بود

تا بخواهی هم شرابش ناب بود

ناگهان مستی فریادی کشید

چشم پیر و ساقی سویش پر کشید

گفت ای پیر از عدم چیزی بگوی

این معما را برایم باز گوی

پیرگفت گنجیست که در هستی او پنهان شده

مخزن اسرار گشته شوق جان شده

هر زمان کردی سفر سوی عدم

بس رهاوردت دهند هی دم به دم

چشم تو شویند و نوری می دهند

در دلت حالی و شوری می دهند

بعد از آنت دیگر آن ماه ماه نیست

پر زجان گشته دگر بی جان نیست

ناگهان مستی برآورد نعره ای

پس چراساقی چنین بی کاره ای

کوزه ات خالی شده جامم تمام

راست گوی آیا شده آن می تمام

باز خندید پیر و بامهر پاسخ دادتش

که هزارجرعه در بن تاک دارمش

 

یا علی

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

این قلم با نام او همراز شد

هر زمان گشتیم بیچاره ز درد

آن علی بود که درمان کرد درد

هرزمان گفتیم یا حق کن مدد

باز علی آمد به همراه مدد

یا علی گفتیم و دلها باز شد

سینه از عشق علی پر راز شد

پس برای سر نهادن بر درش

می سپاریم جانمان بر درگهش

 

این قلم

این قلم با عطر و رنگ آمیختست

ضرب و آهنگ در کلامش ریختست

خوب می دانم که این از من جداست

این دگر من نیست این لطف خداست

آنچنان از عشق می گوید سخن

تا تو آگاه شی از اسرار کهن

یک زمان سوی عدم او پر کشد

لوح محفوظ را پیش و پس کشد

یک زمان دستت بگیرد تا فلک

تا نشاند در بر حور و ملک

پس بشین و گوش دار و هوش دار

دل به عشق و طاعتش هر دم گمار

 

منبع : نون و آب