مولانای بزرگ

 

نومید مشو ای جان در ظلمت این زنداننومید مشو ای جان در ظلمت این زندان

 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد

 

نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت


کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد

 

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان


کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد

 

یعقوب برون آمد از پرده مستوری


یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد

 

ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو


آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد

 

ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد


وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد

 

ای روزه گرفته تو از مایده بالا


روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد

 

خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن


آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد


عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد


ور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد


مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو


تا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد


عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشی


با خلق نپیوندد با خویش نپردازد


فارس چو تویی باید ای شاه سوار من


کز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد


عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن


ای شاه که او خود را در عشق دراندازد


چون شاخ زرست این جان می‌کش به خودش می‌دان


چندان که کشش بیند سوی تو همی‌یازد


باری دل و جان من مستست در آن معدن


هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد


چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او


در بر کشدت شیرین بی‌واسطه بنوازد


آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش


آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد


شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی


باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد

 

منبع : نون و آب