سعید رسولی نسرانی

 

صداقت شعری بسیار زیبا از سعید رسولیصداقت

روزگاریست که دیگه راست نیست

هیچکسی با هیچکسی صاف نیست

هدفم تخریب افراد نیست

گر اینگونه نگویم گفته ام راست نیست

نظرم نسبت به فردی خاص نیست

هر که را دیدم گفته اش راست نیست

هر که را دیدم گرفتار بیراهه هاست

انگار دیگه نیست راه راست

چه اندکند آدمای رک و راست

به جاش تا بخوای رنگ و ریاست

زنی همۀ فکرش شوهر وبچه هاست

افسوس نمیدونه همسرش پیش کیاست

مردی بهر روزی همه وقت تو کوچه هاست

همسرش بهر خوشی نگویم که کجاست

زنی دگر بهر روزی باز نگویم که کجاست

همسرش همچنان دنبال مخدراست

می نالم و دردم بی انتهاست

همۀ دردم زین بی مهریهاست

این که گفتم قصۀ خیلی از مردم ماست

چه کسی باعث این روزهای ماست

 

گویند محل گذر است 

گویند محل گذر است

کی باور کرد تنها یک سفر است

یکی آمد و دیگری برفت

کی مجری این نوع سفر است

کیست که بداند مقصد بکجاست

کی مسئول این دردسر است

گویند دین توشۀ سفر است

چیست که با من همسفر است

ندانم که چه باید گفت

سفر چه کسی بی خطر است

 

غریبه

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

یه غریب خسته بود

کنار ساحل نشسته بود

بی صدا و لبهاش بسته بود

چشم به دریا بسته بود

عاشق و دل شکسته بود

دل به پری دریا بسته بود

پری بار سفر رو بسته بود

به دیگری دل رو بسته بود

غریبه لبهاش بسته بود

چشماشو هرگز نبسته نبود

دریا از این وضع خسته بود

دست به دعا نشسته بود

غریبه دیگه تنها نبود

سوی خدا پر زده بود

 

منبع : نون و آب