سعدی شیرازی

 

سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گویدسعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید


روزگاریست که سودازده روی توام


خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام


به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت منست


که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام


نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود


کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام


همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت


محرمی نیست که آرد خبری سوی توام


چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی


لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام


زین سبب خلق جهانند مرید سخنم


که ریاضت کش محراب دو ابروی توام


دست موتم نکند میخ سراپرده عمر


گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام


تو مپندار کز این در به ملامت بروم


که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام


سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید


ترک من پرده برانداز که هندوی توام

 

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم


من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم


بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم


تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی


و گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم


بیا ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه


که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم


مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان


و گر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم


مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه


که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم


سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم


دگر ره پای می‌بندد وفای عهد اصحابم


نگفتی بی‌وفا یارا که دلداری کنی ما را


الا ار دست می‌گیری بیا کز سر گذشت آبم


زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم


بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم


حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد


دری دیگر نمی‌دانم مکن محروم از این بابم

 

منبع : نون و آب