محمود دزفولی

می شود زنگار دل را پاك كرد

می شود زنگار دل را پاك كرد

می شود با مهربانی خو گرفت
صد گره از طاقت ابرو گرفت
می شود در جان عاشق سر كشيد
تا فلك با مرغك دل پر كشيد
می شود زنگار دل را پاك كرد
سينه را در عاشقی ها چاك كرد
می شود در هجر يار دلگير شد
می شود چون برگ سرو آزاد شد
می شود از هر دلی آسان گذشت
يار شد با باد و از صحرا گذشت
می شود در جان من هم سر كشی؟
اين دل سرگشته را دستی كشی؟

 

ما چه دوريم از هم و هر دو ز يك كاشانه ايم

ما چه دوريم از هم و هر دو ز يك كاشانه ايم
آشنا در صورت و از اندرون بيگانه ايم
خالی از حرف حقيقت پر ز احساسات گنگ
بی خبر از مكر دنيا غرق در افسانه ايم
گر چه دل كندن ز ياران كندن جان از تن است
ما مهيای وداعی مشكل و مردانه ايم
يارب آن سان كن كه نصرت هيچ بی ياری مباد
گرچه ما اينك انيس و همدم پيمانه ايم

 

آرزو دارم بيايی

آرزو دارم بيايی
مژده سبز بهارم

ای تمام باور من

ای همه دارو ندارم

بی تو ای آرام جانم

پرپر دست زمانم

بی تو كو درمان دردم؟

بی تو كو صبر و قرارم؟

مانده ام در حسرت غم

ز انتظار دير پايت

آرزو دارم بيايی

تا سر آيد انتظارم

دوباره چشمهای تو غريبی می كند با من

دوباره چشمهای تو غريبی می كند با من
و ناز دستهای تو غريبی مي كند با من

شبی با لهجه شيرين صدا كردی مرا فرهاد

صدای آشنای تو غريبی مي كند با من

شفای دردهايم دستهای مهربانت بود

چرا دست شفای تو غريبی مي كند با من

هميشه چشمهای تو رديف شعرهايم بود

ولي حالا چشمهای تو غريبی مي كند با من

بيا ای يار بيا ای گل بيا ای نازنين زيبا

چرا چشمان مست تو غريبی مي كند با من

شبی ديگر بيادت تا به صبح بيدار ماندم

چرا صوت صدايت غريبی مي كند با من ؟

 

منبع : نون و آب