حافظ شیرازی

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ...

زلف بر باد مده


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم


ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر


سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم


طره را تاب مده تا ندهی بر بادم


یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم


غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم


رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم


قد برافراز که از سرو کنی آزادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را


یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم


شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه


شور شیرین منما تا نکنی فرهادم


رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس


تا به خاک در آصف نرسد فریادم


حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی


من از آن روز که دربند توام آزادم

 

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم


فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم


بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق


که در این دامگه حادثه چون افتادم


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود


آدم آورد در این دیر خراب آبادم


سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض


به هوای سر کوی تو برفت از یادم


نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست


چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم


کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت


یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق


هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست


که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم


پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک


ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم


تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری


به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی


گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم


که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم


فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی


دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم


رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت


نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده


چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

منبع : نون و آب