مولوی بزرگ

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

گر رود دیده و عقل و خرد و جان...


گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو


که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو


آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست


گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو


ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف


گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو


اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند


خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو


تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر


ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو


با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است


در خزان گر برود رونق بستان تو مرو


هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است


ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو


کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید


کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو


لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی


از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو


هست طومار دل من به درازی ابد


برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو


گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت


که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو

 

تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو


تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو


بهر آرام دلم نام دلارام بگو


پرده من مدران و در احسان بگشا


شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو


ور در لطف ببستی در اومید مبند


بر سر بام برآ و ز سر بام بگو


ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد


صفت این دل تنگ شررآشام بگو


چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده


چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو


آه زندانی این دام بسی بشنودیم


حال مرغی که برسته‌ست از این دام بگو


سخن بند مگو و صفت قند بگو


صفت راه مگو و ز سرانجام بگو


شرح آن بحر که واگشت همه جان‌ها او است


که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو


ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول


غم هر ممتحن سوخته خام بگو


شکر آن بهره که ما یافته‌ایم از در فضل


فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو


وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی


سخن خاص نهان در سخن عام بگو


ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن


دم به دم زمزمه بی‌الف و لام بگو


همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر


سخنی بی‌نقط و بی‌مد و ادغام بگو

 

منبع : نون و آب