مولوی بزرگ

مرا راه صوابی بود گم شد...

مرا راه صوابی بود گم شد


مرا گویی که رایی من چه دانم


چنین مجنون چرایی من چه دانم


مرا گویی بدین زاری که هستی


به عشقم چون برآیی من چه دانم


منم در موج دریاهای عشقت


مرا گویی کجایی من چه دانم


مرا گویی به قربانگاه جان‌ها


نمی‌ترسی که آیی من چه دانم


مرا گویی اگر کشته خدایی


چه داری از خدایی من چه دانم


مرا گویی چه می جویی دگر تو


ورای روشنایی من چه دانم


مرا گویی تو را با این قفس چیست


اگر مرغ هوایی من چه دانم


مرا راه صوابی بود گم شد


ار آن ترک ختایی من چه دانم


بلا را از خوشی نشناسم ایرا


به غایت خوش بلایی من چه دانم


شبی بربود ناگه شمس تبریز


ز من یکتا دو تایی من چه دانم

 

خداوندا مده آن یار را غم


خداوندا مده آن یار را غم


مبادا قامت آن سرو را خم


تو می دانی که جان باغ ما اوست


مبادا سرو جان از باغ ما کم


همیشه تازه و سرسبز دارش


بر او افشان کرامت‌ها دمادم


معظم دارش اندر دین و دنیا


به حق حرمت اسمای اعظم


وجودش در بنی آدم غریب است


بدو صد فخر دارد جان آدم


مخلد دار او را همچو جنت


که او جنات جنات است مبهم


ز رنج اندرون و رنج بیرون


معافش دار یا رب و مسلم


جهان شاد است وز او صد شکر دارد


که عیسی شکرها دارد ز مریم


دعاهایی که آن در لب نیاید


که بر اجزای روح است آن مقسم


مجاب و مستجابش کن پی او


که تو داناتری والله اعلم

 

اگر سرمست اگر مخمور باشم


اگر سرمست اگر مخمور باشم


مهل کز مجلس تو دور باشم


رخم از قبله جان نور گیرد


چو با یاد تو اندر گور باشم


قرارم کی بود خود در تک گور


چو بر دمگاه نفخ صور باشم


صد افسنتین و داروهای نافع


تویی جان را چو من رنجور باشم


شوم شیرین ز لطف گوهر تو


اگر چون بحر تلخ و شور باشم


اگر غم همچو شب عالم بگیرد


برآ ای صبح تا منصور باشم


تویی روز و منم استاره روز


عجب نبود اگر مشهور باشم


به من شادند جمله روزجویان


چو پیش آهنگ چون تو نور باشم


مرا مخمور می داری نه از بخل


ولی تا ساکن و مستور باشم


بدان مستور می داری چو حوتم


که تا از عقربت مهجور باشم


چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه


چو غرق شهد چون زنبور باشم


خمش کردم ولیکن عشق خواهد


که پیش زخمه‌اش طنبور باشم

 

منبع : نون و آب