مولوی بزرگ

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن

گفتی مرا که چونی...


گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن


گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن


گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت


کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن


گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی


آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن


در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم


کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن


گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول


حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن


گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران


بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن


گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت


بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

 

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن


ای محو راه گشته از محو هم سفر کن


چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن


دل آینه است چینی با دل چو همنشینی


صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن


دانم که برشکستی تو محو دل شدستی


در عین نیست هستی یک حمله دگر کن


تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری


ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن


چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی


با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن


ماییم ذره ذره در آفتاب غره


از ذره خاک بستان در دیده قمر کن


از ما نماند برجا جان از جنون و سودا


ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن


در عالم منقش ای عشق همچو آتش


هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن


ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند


مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن


سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز


آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

 

منبع : نون و آب