حافظ شیرازی

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دل می رود ز دستم...


دل می‌ رود ز دستم صاحب دلان خدا را


دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا


کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز


باشد که بازبینیم دیدار آشنا را


ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون


نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا


در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل


هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا


ای صاحب کرامت شکرانه سلامت


روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را


آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است


با دوستان مروت با دشمنان مدارا


در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند


گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را


آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند


اشهی لنا و احلی من قبله العذارا


هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی


کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را


سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد


دلبر که در کف او موم است سنگ خارا


آیینه سکندر جام می است بنگر


تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا


خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند


ساقی بده بشارت رندان پارسا را


حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود


ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را


شکرفروش که عمرش دراز باد چرا


تفقدی نکند طوطی شکرخا را


غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل


که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را


به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر


به بند و دام نگیرند مرغ دانا را


ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست


سهی قدان سیه چشم ماه سیما را


چو با حبیب نشینی و باده پیمایی


به یاد دار محبان بادپیما را


جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب


که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را


در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ


سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

 

منبع : نون و آب