سعدی شیرازی

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی


اگر تو فارغی از حال دوستان یارا


فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را


تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش


بیان کند که چه بودست ناشکیبا را


بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم


به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را


به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی


چرا نظر نکنی یار سروبالا را


شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش


مجال نطق نماند زبان گویا را


که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد


خطا بود که نبینند روی زیبا را


به دوستی که اگر زهر باشد از دستت


چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را


کسی ملامت وامق کند به نادانی


حبیب من که ندیدست روی عذرا را


گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری


نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را


نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی


چو دل به عشق دهی دلبران یغما را


هنوز با همه دردم امید درمانست


که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

شب فراق نخواهم دواج دیبا را


شب فراق نخواهم دواج دیبا را


که شب دراز بود خوابگاه تنها را


ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند


که احتمال نماندست ناشکیبا را


گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی


روا بود که ملامت کنی زلیخا را


چنین جوان که تویی برقعی فروآویز


و گر نه دل برود پیر پای برجا را


تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو


ببرد قیمت سرو بلندبالا را


دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم


که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را


دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب


چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را


شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز


نظر به روی تو کوری چشم اعدا را


من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق


معاف دوست بدارند قتل عمدا را


تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری


که بندگان بنی سعد خوان یغما را


در این روش که تویی بر هزار چون سعدی


جفا و جور توانی ولی مکن یارا

 

منبع : نون و آب