مولانای بزرگ

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو


ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما


انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ


ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من


این جان سرگردان من از گردش این آسیا


ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله


اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا


نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو


از چون مگو بی‌چون برو زیرا که جان را نیست جا


گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد


گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا


از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای


چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها


گویی مرا چون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی


بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا


گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل


می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا


هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد


بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا


دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو


نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

 

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا


سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا


یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی


ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما


آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا


از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران


بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا


تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی


دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا


آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده


آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا


این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله


چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را


بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس


ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما


خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما


نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

 

منبع : نون و آب