مولانای بزرگ

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین


چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را


می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما


ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان


کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا


خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر


با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا


گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن


ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا


پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان


بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا


بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن


سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا


آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم


سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها


بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل


گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا


بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا


ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا


فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین


ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا


رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر


مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

 

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را


امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را


می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی


خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل


از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا


گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان


گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا


چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی


چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا


بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را


بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا