مولانای بزرگ

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر!

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر

 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها

کاخر چو دردی بر زمین تا چند می‌باشی برآ

هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود

آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا

گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود

تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر

چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا

گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری

از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا

در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک

خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا

باد شمالی می‌وزد کز وی هوا صافی شود

وز بهر این صیقل سحر در می‌دمد باد صبا

باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می‌زند

گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا

جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان

نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا

ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر

تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

 

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا


من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا


ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا


امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی


هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی


امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری


فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا


امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت


فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا


ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری


زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا


باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش


هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی


تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا


صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

 

منبع : نون و آب