حافظ شیرازی

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست


حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست


باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست


از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است


غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست


منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش


که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست


دولت آن است که بی خون دل آید به کنار


ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری


خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست


بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی


فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست


زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار


که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست


دردمندی من سوخته زار و نزار


ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست


نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی


پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

 

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست


خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست


تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست


از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم


این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست


جان درازی تو بادا که یقین می‌دانم


در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست


مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق


ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست


دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت


ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست


درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد


حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

 

منبع : نون و آب