حافظ شیرازی

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است


ما را ز خیال تو چه پروای شراب است


خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است


گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست


هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است


افسوس که شد دلبر و در دیده گریان


تحریر خیال خط او نقش بر آب است


بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود


زین سیل دمادم که در این منزل خواب است


معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن


اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است


گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید


در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است


سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم


دست از سر آبی که جهان جمله سراب است


در کنج دماغم مطلب جای نصیحت


کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است


حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طور عجب لازم ایام شباب است

 

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست


زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست


راه هزار چاره گر از چار سو ببست


تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان


بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست


شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو


ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست


ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت


این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست


یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم


با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست


مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع


بر اهل وجد و حال در های و هو ببست


حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست


احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

 

منبع : نون و آب