حافظ شیرازی

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه


چراغ روی تو را شمع گشت پروانه


مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه


خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود


به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه


به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد


هزار جان گرامی فدای جانانه


من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش


نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه


چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت


فسون ما بر او گشته است افسانه


بر آتش رخ زیبای او به جای سپند


به غیر خال سیاهش که دید به دانه


به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی


ز شمع روی تواش چون رسید پروانه


مرا به دور لب دوست هست پیمانی


که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه


حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز


فتاد در سر حافظ هوای میخانه

 

سحرگاهان که مخمور شبانه


سحرگاهان که مخمور شبانه


گرفتم باده با چنگ و چغانه


نهادم عقل را ره توشه از می


ز شهر هستیش کردم روانه


نگار می فروشم عشوه‌ای داد


که ایمن گشتم از مکر زمانه


ز ساقی کمان ابرو شنیدم


که ای تیر ملامت را نشانه


نبندی زان میان طرفی کمروار


اگر خود را ببینی در میانه


برو این دام بر مرغی دگر نه


که عنقا را بلند است آشیانه


که بندد طرف وصل از حسن شاهی


که با خود عشق بازد جاودانه


ندیم و مطرب و ساقی همه اوست


خیال آب و گل در ره بهانه


بده کشتی می تا خوش برانیم


از این دریای ناپیداکرانه


وجود ما معماییست حافظ


که تحقیقش فسون است و فسانه

 

منبع : نون و آب