حافظ شیرازی

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان


آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند


بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند


اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی


وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند


دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او


نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند


گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام


گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند


پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو


از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند


چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان


سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند


زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم


از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند


شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد


تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند


با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او


کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌ کنند


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند


چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس


توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند


گوییا باور نمی‌دارند روز داوری


کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند


یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان


کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند


ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان


می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند


حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد


زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند


بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی


کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند


صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت


قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

 

منبع : نون و آب