مولوی بزرگ

که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را


که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را


مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد


چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را


خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری


که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را


چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد


چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را


جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد


ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را


جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد


اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را


اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی


ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را


به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو


چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را


ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی


که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

 

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را


ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را


چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را


منم ای برق رام تو برای صید و دام تو


گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را


چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره


چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را


گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش


که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا


چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم


سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا


اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد


نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را


یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم


یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را


خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را


که جانش مستعد باشد کشاکش‌های بالا را

 

منبع : نون و آب