مولانای بزرگ

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را


رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را


فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را


چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان


به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را


بدم بی‌عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی


بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را


گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست


چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را


هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد


سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را


بجه از جا چه می‌پایی چرا بی‌دست و بی‌پایی


نمی‌دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را


بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت


سلیمان خود همی‌داند زبان جمله مرغان را


سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده


ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

 

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را


ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را


چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را


منم ای برق رام تو برای صید و دام تو


گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را


چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره


چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را


گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش


که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا


چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم


سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا


اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد


نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را


یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم


یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را


خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را


که جانش مستعد باشد کشاکش‌های بالا را

 

منبع : نون و آب