باز غزل خوان شدم...

باز غزل خوان شدم شعری بسیار زیبا از بی بی لیلی بیژنفرباز غزل خوان شدم
مست می جام شدم
پای فتاده به سر
وارد میدان شدم
دست به این سوی زدم
پای به آن سوی زدم
آن صبو بشکسته ام
بند بگسسته ام
پرده برون کرده ام
عشق عیان کرده ام
خانه خمار را
پر ز شور کرده ام

 

گفتا که دور است منزلم...

گفتا: که دور است منزلم
گفتم: بسویت پر کشم
گفتا: بسوزانم ترا
گفتم : منم آهی کشم
گفتا: که نیستی تو حریف
گفتم: نیم دامن کشم
گفتا : ببارم صد بلا
گفتم: به جان دردت کشم
گفتا: که تلخ است این شراب
گفتم: بده تا سر کشم
گفتا : بیا ای جان من
تا نور خود بر تو کشم

 

بی تو چگونه سر کند

بی تو چگونه سر کند
این دل من بدون تو
ناز که را توان خرید
چونکه چنین است ناز تو
دردت اگر بدین هاست
با دل و جان می خرم
راهت اگر چه پر بلاست
پای به سر می دوم
مست تو و هست توام
عاشق دل بست توام
بنده چنین خواسته ای ؟
بنده در بند توام
نور توئی نور توئی
نور ترا خواهمت
چونکه بخوانیم مرا
جان فشان بخوانمت

 

منبع : نون و آب