مولوی بزرگ

که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا

که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا


هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را


تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را


منم ناکام کام تو برای صید و دام تو


گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را


چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره


چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را


گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش


که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا


چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم


سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا


اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد


نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را


یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم


یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را


خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را


که جانش مستعد باشد کشاکش‌های بالا را

 

تو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌ها


تو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌ها


مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌ها


تو را عزت همی‌باید که آن فرعون را شاید


بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت‌ها


خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر


پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت‌ها


دهان پرپست می‌خواهی مزن سرنای دولت را


نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت‌ها


ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد


به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت‌ها


دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی


به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت‌ها


اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین


رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌ها


سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم


که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌ها


تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان


که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌ها


چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد


که از جانش همی‌تابد به هر زخمی حکایت‌ها


تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش


که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌ها

 

منبع : نون و آب