حافظ شیرازی

دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان

دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان


چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری


خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری


ز کفر زلف تو هر حلقه‌ ای و آشوبی


ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بیماری


مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب


که در پی است ز هر سویت آه بیداری


نثار خاک رهت نقد جان من هر چند


که نیست نقد روان را بر تو مقداری


دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان


چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری


سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار


دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری


چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی


به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

 

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری


شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری


یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری


چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی


در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری


هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب


بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری


چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی


کم غایت توقع بوسیست یا کناری


می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب


سال دگر که دارد امید نوبهاری


در بوستان حریفان مانند لاله و گل


هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری


چون این گره گشایم وین راز چون نمایم


دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری


هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی


مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

 

منبع : نون و آب