حافظ شیرازی

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید


فغان که بخت من از خواب در نمی آید


صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش


که آب زندگیم در نظر نمی آید


قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم


درخت کام و مرادم به بر نمی‌آید


مگر به روی دلارای یار ما ور نی


به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید


مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید


وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید


ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا


ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید


بسم حکایت دل هست با نسیم سحر


ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید


در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز


بلای زلف سیاهت به سر نمی‌آید


ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس


کنون ز حلقه زلفت به در نمی‌آید

 

تو را که هر چه مراد است در جهان داری


تو را که هر چه مراد است در جهان داری


چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری


بخواه جان و دل از بنده و روان بستان


که حکم بر سر آزادگان روان داری


میان نداری و دارم عجب که هر ساعت


میان مجمع خوبان کنی میانداری


بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک


سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری


بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام


علی الخصوص در آن دم که سر گران داری


مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما


مکن هر آن چه توانی که جای آن داری


به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست


به قصد جان من خسته در کمان داری


بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود


که سهل باشد اگر یار مهربان داری


به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم


برو که هر چه مراد است در جهان داری


چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ


چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری

 

منبع : نون و آب