مولانای بزرگ

زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری

زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری


چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را


چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را


چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم


چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را


اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست


بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را


وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن


که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را


چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش


همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را


زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری


چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را


جهانی را کشان کرده بدن‌هاشان چو جان کرده


برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را


چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم


از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را


مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را


که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را


مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد


چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را


خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری


که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را


چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد


چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را


جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد


ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را


جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد


اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را


اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی


ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را


به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو


چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را


ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی


که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

 

منبع : نون و آب