مولوی بزرگ

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا

ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا


ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا


ببین این بحر و کشتی‌ها که بر هم می‌زنند این جا


ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را


ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا


چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد


ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا


چو بی‌گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته


مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا


که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی


چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا


اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم


که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا


ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد


چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا


چه سودا می‌پزد این دل چه صفرا می‌کند این جان


چه سرگردان همی‌دارد تو را این عقل کارافزا


زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی


زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا

 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا


من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا


آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا


بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان


دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا


نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را


آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا


ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان


برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا


اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه


چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا


رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا


ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا


برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا


تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

 

منبع : نون و آب