حافظ شیرازی

منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت

منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت


خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه


که در هوای تو برخاست بامداد پگاه


دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا


که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه


به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است


هلال را ز کنار افق کنید نگاه


منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت


مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه


ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر


سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه


به عشق روی تو روزی که از جهان بروم


ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه


مده به خاطر نازک ملالت از من زود


که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله

 

وصال او ز عمر جاودان به


وصال او ز عمر جاودان به


خداوندا مرا آن ده که آن به


به شمشیرم زد و با کس نگفتم


که راز دوست از دشمن نهان به


به داغ بندگی مردن بر این در


به جان او که از ملک جهان به


خدا را از طبیب من بپرسید


که آخر کی شود این ناتوان به


گلی کان پایمال سرو ما گشت


بود خاکش ز خون ارغوان به


به خلدم دعوت ای زاهد مفرما


که این سیب زنخ زان بوستان به


دلا دایم گدای کوی او باش


به حکم آن که دولت جاودان به


جوانا سر متاب از پند پیران


که رای پیر از بخت جوان به


شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست


ز مروارید گوشم در جهان به


اگر چه زنده رود آب حیات است


ولی شیراز ما از اصفهان به


سخن اندر دهان دوست شکر


ولیکن گفته حافظ از آن به

 

منبع : نون و آب