سعید رسولی نسرانی

از دست دادن پدر بسیار سنگین است و تنها کسانی درک می کنند که به آن دچار شده باشند...

نداشتن پدر در این دنیا یعنی که بی کس...

نداشتن پدر در این دنیا...

نزدیک صبح است و شهر آرام

سیاهی شب رو به اتمام و سپیده پیدا

چرا دل من پر از تشویش و غوغاست؟

فضای دلگیری در بیمارستان هویداست

پدر شلوغی دور تختت بابت چیست؟

هیاهو دکترها و پرستارها دگر چیست؟

چشمان نگران برادرم چه می گوید؟

این همه فشار و شُک به سینه ات آخر دگر چیست؟

نمی توانم این صحنه را باور کنم من

صحنه احیاء و برگشت تو به دنیاست

چرا دکترها یکی پس از دیگری مأیوس میشوند!

مگر نمی دانند کسی که روی تختِ تمام دنیای ماست

نفسم توی سینه حبس گشته

بغضی سخت گلویم رو فشرده

خدایا یکی با خوشحالی بگوید که برگشت

نزدیک صبح بود چرا همه جا تیره و تار گشت!

تنم همچون آتش سوزان شعله ور شد

انگار که دنیا پیش چشمم زیر و رو شد

آنچه در باورم نیست همان شد

پدر برخیز ز جا و بگو که دروغ است

هر آنچه که به دیده دیدم همه دروغ است

انگار سکوت تو گویای چیز دیگه ست

ولی بدان نداشتن پدر در این دنیا یعنی که بی کس...

 

منبع : نون و آب