مولانای بزرگ

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا


از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا


شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا


تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت


نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا


چو ابرو را چنین کردی چه صورت‌های چین کردی


مرا بی‌عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا


مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این


چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا


ایا معشوق هر قدسی چو می‌دانی چه می‌پرسی


که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا


زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش


که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا


فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را


که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا


بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین


به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

 

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا


تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا


تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا


تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد


تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا


بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی


ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما


تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می‌خواهی


بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده‌ام تنها


ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر


دمی که تو نه‌ای حاضر گرفت آتش چنین بالا


اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند


کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا


عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو


به جان تو که جان بی‌تو شکنجه‌ست و بلا بر ما


خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی


چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی


هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد


بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا


تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه


پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی


زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق


به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا


زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی


که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

 

منبع : نون و آب