مولانای بزرگ

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا


چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا


ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما


درآید جان فزای من گشاید دست و پای من


که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا


بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان


نه شادم می‌کند عشرت نه مستم می‌کند صهبا


وگر از ناز او گوید برو از من چه می‌خواهی


ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا


برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن


که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا


تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را


مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی


مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی


همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا


تویی جان من و بی‌جان ندانم زیست من باری


تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده بینا


رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده


رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

 

چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را


چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را


چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را


چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم


چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را


اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست


بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را


وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن


که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را


چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش


همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را


زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری


چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را


جهانی را کشان کرده بدن‌هاشان چو جان کرده


برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را


چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم


از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را

منبع : نون و آب