مولوی بزرگ

همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو

همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو


به خانه خانه می‌آرد چو بیذق شاه جان ما را


عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را


همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو


تراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را


ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینی


چو اشتر می‌کشاند او به گرد این جهان ما را


چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او


که چون کنجد همی‌کوبد به زیر آسمان ما را


خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشد


همیشه مست می‌دارد میان اشتران ما را

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا


چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا


ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما


درآید جان فزای من گشاید دست و پای من


که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا


بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان


نه شادم می‌کند عشرت نه مستم می‌کند صهبا


وگر از ناز او گوید برو از من چه می‌خواهی


ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا


برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن


که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا


تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را


مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی


مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی


همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا


تویی جان من و بی‌جان ندانم زیست من باری


تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده بینا


رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده


رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

 

منبع : نون و آب