مولانای بزرگ

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را


آمد بت میخانه تا خانه برد ما را


بنمود بهار نو تا تازه کند ما را


بگشاد نشان خود بربست میان خود


پر کرد کمان خود تا راه زند ما را


صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد


صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را


رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌ دو


گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را


گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا


کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را


چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان


بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را


بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد


آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را


آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد


وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را


می‌ آید و می‌ آید آن کس که همی‌ باید


وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را


شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد


تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

 

به خانه خانه می‌آرد چو بیذق شاه جان ما را


به خانه خانه می‌آرد چو بیذق شاه جان ما را


عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را


همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو


تراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را


ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینی


چو اشتر می‌کشاند او به گرد این جهان ما را


چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او


که چون کنجد همی‌کوبد به زیر آسمان ما را


خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشد


همیشه مست می‌دارد میان اشتران ما را

 

منبع : نون و آب