مولانای بزرگ

یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند

یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند


گر زان که نه‌ای طالب جوینده شوی با ما


ور زان که نه‌ای مطرب گوینده شوی با ما


گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس


ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما


یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند


گر مرده‌ای ور زنده هم زنده شوی با ما


پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید


تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما


در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی


اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما


چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد


این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما


شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید


چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

 

اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را


اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را


فراغت‌ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را


بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود


اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را


نوازش‌های عشق او لطافت‌های مهر او


رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را


زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او


که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را


عنایت‌های ربانی ز بهر خدمت آن شه


برویانید و هستی داد از عین ادب ما را


بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان


شقایق‌ها و ریحان‌ها و گل‌های عجب ما را


زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر


که مطلوب همه جان‌ها کند از جان طلب ما را


گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی


چو جام جان لبالب شد از آن می‌های لب ما را


عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر


ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را


در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی‌ها


گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را


به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست


کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را

 

منبع : نون و آب